بالاخره بعد دو سال برگشتم اینجا....نمیتونستم از خیر اقامت بگذرم .... با بنی اومدیم ....تک و تنها....چه برمن گذشت...چه برمادوتا گذشت بماند!!!!!!!!
از هفته پیش یعنی 17 شهریور مساوی با 7 سپتامیر مدرسه شروع کرده .... پسرکم کیندرگاردن میره ....هفنه اول سه روز روزی دو ساعت بود اما از سه شنبه این هفته شد تمام روز از 9 تا 3!!!
بکشنبه تب کرد و دوشنبه مدرسه نرفت....دکتر هیچ علامتی برا بیماری پیدا نکرد چز اینکه غصه است و اضطراب!!!
ندونستن زبان واقعا براش دشواره ولی من امیدوارم بزودی راه بیفته ...
دیروز بهش پیتزا دادم ناهار برد .... ولی مزه اش رو دوست نداشت .... برام گفت که چون نمیتونسته به معلم اش بگه دوست ندارم بخورم گفته im not hungry!!!!
کلی ذوق کردم....حداقل این یکی رو یاد گرفته ....
هر روز با اشک میره مدرسه .... امشب قرار شده پیش هم بخوابیم که فردا کمتر دلش برام تنگ بشه
عاشق دنیاتم مامانم ....زودی داری بزرگ میشی.... من آمادگیش ندارم !!!
نامه های مامان به کودکش ...ما را در سایت نامه های مامان به کودکش دنبال میکنید
برچسب: بعد از مدتها دیدمش,بعد از مدتها دیدمت, نویسنده: بازدید: 163