میدونم هنوز نمیدونی سال نو چیه؟ عید چیه؟ از بس بازیگوشی ...هم سن و سالهای تو دقیق ترن فکر کنم ولی تو غرق دنیای کودکانه قشنگ خودتی....دلم نمیخواد بیای تو دنیای کوفتی ما آدم بزرگا...
سال تحویل تنها بودیم...بابا تو آسمون بود و داشت میومد پیش ما....ساعت 9:20 سال تحویل شدو بابا ساعت 1 ظهررسید اینجا.
اینبار بخاطر دل کوچولوی بی طاقت ات بهت ساعت 12 گفتم بابا میاد....برق چشمهات یادم نمیره...میگفتی مامان باهام شوخی میکنی؟؟؟ ووقتی فهمیدی جدی ام شاد و خرسند شدی...
دفعات قبل دیگه یکساعت آخر بی تاب میشدی....دلت مثل گنجشک میزدو همش سوال میکردی پس چرا نمیاد....مامان دیگه تحمل ندارم....قربون اون دل مهربونت بشم عشق کوچولوی من
داری بزرگ میشی...چه زود داری بزرگ میشی....من نمیخوام...میخوام همون قلمبه دوست داشتنی خودم باشی که تو بغلم جا میشدی
هر شب عادت داریم پیش هم بخوابیم....من پشتت ماساژ بدم و نوازش کنم و تو بخوابی....امشب گفتی مامان هر وقت دستت خسته شد فقط دستت بذارپشتم بمونه....دلم چه قنجی رفت...تومیفهمی...درک میکنی...خستگی رو...همینطوری پیش برو تا بهت افتخار کنم
یادش بحیر میگفتی اختفار !!!!
خدا رو هزاران هزار بار شاکرم بخاطر داشتنت
ما را در سایت نامه های مامان به کودکش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 179