میخوام درد یکسال و هشت ماهه ام رو بنویسم ....شاید اینا نامه من به پسرک نباشه ... اما شاید باید بدونه...اگر روزی بزرگ شد و سوال براش پیش اومد...نگه مامان تو پ چرا نمک خوردی و نمکدون شکستی!
الان دارم سکوت میکنم تا بگذره....الان اصلا نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم که بخوام بهش فکر کنم ...به شروع دوباره . بخشیدن و از نو شروع کردن!!!
داشتم وبلاگی رو که قبلا قدیما مینوشتم رو میخوندم دیدم چقدر خنگ بودم ...چقدر بچه بودم ...چقدر دنیا ندیده بودم....اونجا برای دیدن خاله ات روزشماری میکردم .... غم داشتم از ندیدن اش در یک و ده ماه و دوروز .... الان میبینم چقدر بچه بودم ....چقدر فراموشکار....چقدر زود یادم رفته بود ...کارهاش در کودکی و نو جوانی اش رو...با من ...با هم خونش...با هم اتاقی اش...
افسوس
هنوز بعد از بکسال و هشت ماه و 4 هفته....هنوز دلم میگیره به کاراش فکر میکنم...
مگه داریم ...مگه میشه . خواهرت از اونور دنیا بیاد...تو باهاش اینطوری کنی!!!
هیچ وقت یادم نمیره ...وقتی تولدم زنگ زد و شنید که بلیط دارم ...گفت تاریخ بگو بیام دنبالتون فرودگاه...گفتم مگه تو نگفتی رو پا خودم وایسم!!! خودم میام...زهرخند زد!!! اون موقع نمیدونستم چه خوابی برام دیده . الان دارم میفهمم....تو غربت لنگه کفش کهنه هم غنیمته ...ولی من چی ؟؟؟ من هیچی...
اصلا نپرسید داری میای...کجا میخوای بری؟ جا گرفتی؟ چطوری؟ هیچی....صد رحمت به صد پشت غریبه!
بنی...یادته...از فرودگاه اومدن دنبالمون...رفتیم خونه هایدی؟ کلید گرفتیم بعد رفتیم باهاشون خونه شون...یادته ؟ شب برگشتیم خونه ....تو ساعت 3 تازه گرسنه ات شد و برات تخم مرغ درست کردم...امان از بی کسی...از فرداش شروع شد...اصلا نیومد یه سر بهمون بزنه ...یادت نمیاد مادر ... قول میدم...ولی من هنوز برای لحظه لحظه های خودم خون گریه میکنم .
هنوز ده روز نشده بود رسیده بودیم که تو اسهال استفراغ شدی....از 9 شب تا 7 صبح برگردوندی!! ترسیده بودم ...هایدی ما رو برد بیمارستان لاینزگیت ...تازه فرداش یا پس فرداش فهمید برامون خریدکرد...اومد دم در گداشت و رقت....بادته ...تولد سوفیا ...تو گفتی بریم کپیلانو مال...رفتیم و اونجا دیدیمشون....گفت اگه دوست دارین بیاین برای سوفیا کیک گرفتم همسایه مون هم میاد ...ای داد ای بیداد....
یادته بلافاصله تا ما رسیدیم لانگ ویکند بود رفتن آمریکا؟ بادته کل تابستون رو هر هفته میرفتن کمپ؟ وای من یادمه....وقتی هنوز 40 روز بود اومده بودیم...منو تو با اتوبوس دنبال خونه میگشتیم....تو ایستگاه اتوبوس اونقدر معطل میشدیم که تو گریه ات میگرفت...که تو هم وروجکم هر جا هر ایرانی و میدیدی میگفتی مامان رمز اش رو بگیر (شماره تلفن شون)...تو با تمام وچودت بی کسی رو حس کردی .تو اونقدر بهم گفتی بریم خونه خاله...تا کلا اسم خاله یادت رفت....که من اشک میریختم و بهت میگفتم نمیشه... تو فکر میکردی من نمیبرمت...نمیدونستی خاله نمیخواد ما بریم خونشون...
یادته برای خونه جدید اسباب میخریدیم....با تاکسی....می آوردیم خونه....حتی یکبار هم نگفت من بیام با هم بریم دنبال خونه...بریم دنبال خرید لوازم
وای امان از امتحان گواهینامه ...بادته میگفت خوش بحالتون خوبه دیگه ... زمان ما امتحان تیوری و کتاب به زبان فارسی نبود ... خیلی شانس دارین...خوش بخالتون ....برین راحت گواهینامه بگیرین....خبر نداشت من بزبان انگلیسی امتحان دادم...یادته تو لای دست و پای من وول میخوردی تا من تست های امتجان تیوری رو بزنم....بادته خاله مهرنوش از تهران دوستش رو که اینجا بود ازش خواست تورو 45 دقیقه نگه داره تا من برم امتحان رانندگی بدم؟؟ باورش نمیشد دفعه اول قبول بشم...جقدر تنهاااا بودم... مث بی کس و کار ها...هیچ کس باورش نمیشد که من خواهر دارم اینجا
خودم هم باورم نشد
سر تولد ها همه رو ادا دراورد ....قایم باشک بازی....هستیم نیستیم بازی ها.... حتی امروز که زنگ زدم برا تبریک تولدش ...گفتم امشب یا فرداخونه هستین؟ گفت نه ما نه امروز هستیم نه فردا!!
سر اومدن های بابا مجید...اون موقع ها که میشه سروکله شون پیدا میشه....که مجید باور نکنه....اینا من و تو رو تنها گذاشتن...فقط من و تو با اومدن بابا براشون رسمیت پیدا میکنیم...حالم از این رفتار ها بهم میخوره
پارسال شب سال نو که بابا اومد...یادته اومدن فرودگاه...گفتن ما دعوت داریم جایی...شب سال نو نیستیم...
دو ساله شب یلدا نگفتن من و تو چیکار میکنیم تنهایی!!!
کریسمس و نعطیلات اش...منو تو چطوری سر میکنیم!!
از پارسال همین موقع ها که 2 ماه مدرسه نرفتی و تب داشتی و مریض بودی...یادته ...دو بار اومد سر زد....دو بار تلفن....یکبار هم لطف کردن بردن تورو با من بیمارستان کودکان...اونم خودم زنگ زدم....برف سنگینی باریده بود....راه دور بود و تو توی تب میسوختی....ترسیدم تنهایی برم
خسته ام ...خسته
تابستون هم که رفت ایران ... هه هه هه ...بعد از 4 سال تا ما اومدیم و اینجا بودیم دوید رفت تابستون ایران....ای خدا...چی بگم
پسرکم تو این دنیا هر کاری کنی نتیجه اش رو میبینی
خوبی کن تا خوب ببینی
ولی با این چیزا ... من نمیتونم دیگه اسم این بشر رو خواهر بذارم ....درسته هون بار که اومدیم و لند کردیم زخمتش دادیم....ولی دیگه حساب کتابی باهاش ندارم
پول های مرده اش رو تو ایران زنده کردم براش و دوبرابر ...هیچ کس اینطوری نمیکنه ...من کردم چون خواهرم بود
ولی الان نه حسی بهش دارم...نه دینی
تو بدون چقدر ازش بیزار شدم
واگذارش میکنم به خدای احد و واحد
نامه های مامان به کودکش ...
ما را در سایت نامه های مامان به کودکش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 188